THE END
the end
دوست ندارم خودمو درگیر کسانی کنم که در فردای من نیستند... پ.ن : دلم گرفته چی میتونم بگم...جز هیچی... و من در امواج دلم گمشده ام صدایی از اعماق دلم را میشنوم ک غریبانه فریاد میزند: بشکن و من غرق در رویایی ک او را میپرستید فقط اشک میریزم و اشک میریزم و اشک... پ.ن : اینم از خودمه قبل از شکستن بغض گلوم و سرازیر شدن اشکام ی لحظه سکوت شاید دوای دردم باشه نه نوش داروی پس از مرگ سهراب....... پ . ن : شاید خوشتون نیاد چون از خودمه !!!!!! خـــــــــــــــدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که با این جمله موافقین که: هرکسی به اندازه لیاقت خودش رفتار میکنه؟؟؟ خدایا ما اگر بد کنیم ، تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست؟ با تموم وجودمون گناه کردیمو اون نه نعمت هاشو ازمون گرفت نه گناهامونو فاش کرد ببین اگه اطاعتش کنیم برامون چی کار میکنه؟ "خدایا تو میبینی و سکوت میکنی ولی ... مردم نمی بینند و فریاد می زنند " "خدایا چه بی حساب و بی صدا می بخشی و ما... چه حسابگرانه تسبیح می گوئیم .... بـــــــــرای خـامـوشـــــــی شبـهـــــــــای انـتـظــــــــارم . . . فــــــــقـــــــط يـک فـــــــــــوت کافـيـســــــــــت . . . خـامــــــــــــوشـم کـن . . . خـستــــــــــــــه ام . . . ! ببـــــــین این اسمش دلـــــــــه! اگه قــــــرار بود بفهمــــــــــه فاصله یعنی چی، اگه قــــــرار بود بفهمــــــــــه که نمیشه، میــــــــــــــــــشد مَـــــــــغـــــــز، دلـــــــــــــه دیگه نمیــــــــــفهمه........ حالا تـــــــو هی گیــــــــر بده... دستت که بلرزد اشتباه مینویسی. . . پ . ن : فعلا ک اومدم شاید از این ب بعد فقط برا دل خودم بنویسم . . . سلاااااااااااااااااام ب همتون محض خاطر روی گل همتون باید بگم تا اطلاع ثانوی تعطیل شد نه ب این دلیل ک برا همیشه برم نه میایم بعد ی مدت کوتاهی دلیلش را نمیدانم شاید نداشتن وقت شاید بی حوصلگی و شاید های دیگر ک نمیدانم میام ب همتون سر میزنم اما فعلا از پست خبری نیس هرکی ک پستی گذاشت بهش سر میزنم ینی هرکی خبرم کرد ب دیدنش میروم اینطور نیس ک همه را فراموش کنم عشقولی نوشت: دلم برااااااااااااااااااااا همتون تنگولیده میشه مهربون نوشت : بوس برااااااااااااا همتون میاااااااااااام ب دیدنتون اقتصادی نوشت : خو بسمه دیگه ۱۰۰ هزار تومان پول نتم اومده کمه؟؟؟ دعایی نوشت : برااااااااااااا همتون دعاااااااااااا میکنم نا خوش نوشت : بابا گندشو در اوردی برو دیگه با این وبت بای بایی نوشت: دوستون دارم ی دنیاااااااااااا چرتی نوشت : بابا خوابم گرفته ما رفتیم لالا عصبانی نوشت : این مزخرفا چیه نوشتی بابا جمش کن خو تا این عصبانی نزد له و لوردمون کنه ما رفتیم اما نظر یادتون نره میااااااااااااام ب همتون سر میزنم و در اخر دوست جونیای عزیز میخوووووووووووونمتوووووووون بااااااااااااااااااااااااااااای هر کس مشکلات خودش را دارد ... اینو برام ایمیل زده بودن خوشم اومد گفتم شماها هم بخونید... مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت : “عزیزم از من خواسته شده که با رییس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم ” این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی را که منتظرش بودم بگیرم. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه بر خواهم داشت – راستی اون لباس راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !!! زن با خودش فکر کرد که این مساله کمی غیر طبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد. کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود – همسرش به او خوش آمد گفت و پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟؟؟ مرد گفت :بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا‘ چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم – اما چرا اون لباس راحتی را که گفته بودم برایم نذاشته بودی ؟! جواب زن خیلی جالب بود: زن جواب داد : لباس راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم !!! نتیجه اخلاقی: “ هیچوقت به زنها دروغ نگویید ” ................................. سلام به همه دوستان وبلاگی خودم اول اینکه یه توضیحی درمورد پستام ...بایدبگم که من مطالب زیادی برا نوشتن دارم مطالبی که با احساس خودم نوشتم اما دوس ندارم که خاص عموم شه واز اونجایی که خودم علاقه بسیار به داستان دارم ودربعضی جاها خوندم اونارو دسته بندی کردم وتو وب خودم قرار دادم پ هرکی یه جورایی با وب من مشکلی داره راه حلش اینه که: ی کلیک روی ضربدر سمت راست بالای صفحه بزنه ویه جورایی محترمانه بدون اینکه کسی متوجه شه شرشو کم کنه و اونایی هم که وبمو دوس دارنو میخونن دربست مخلص همشون هستیم پ نظر یادتون نره..... نامه مادرغضنفر غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشيد ، دومیش 3 روز . ولي اين هفته دومیش بيشتر ازاولیش طول کشيد غضنفر جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده.میگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه. ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. ايندختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره، اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي. اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره یا پسره. فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي. راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به اب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد! شرمنده. همين دیگه ...خبر جديدي نيست. قربانت .. مادرت راستي: غضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که دیگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم. . . . نظریادتون نره امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه. منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم. ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند. انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود. 7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد. دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت . منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد. ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت. در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود. اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند. بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت. ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد. منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد. يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت. بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد . ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت: همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد. همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه... منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود... پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست
و نه شاد بودن برای داشته هــــــــــــــــــــــــا . . .
پایت که بلرزد اشتباه میروی. . .
دلت که بلرزد ...
وامصیبتا...........!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

طبقه10، زوج خوشبختی رو دیدم که با هم زد و خورد میکردن
طبقه 9، "پیتر" محکم و قوی رو دیدم که داره گریه میکنه
طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستشه
طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره
طبقه 6، "هنگ" بیکاره و هنوز در روز هفت تا روزنامه می خره تا یه کار پیدا کنه
طبقه 5، آقای "وانگ" که خیلی محترمه سعی میکنه لباسای خانومش رو بپوشه
طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه
طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه
قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم
الآن فهمیدم هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره
آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن
فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست ...
پی نوشت :شاید خیلی وقت ها قدر داشته هایمون رو اونطور که باید، نمی دونیم و به نوعی عرصه زندگی رو بر خودمون تنگ می کنیم که انگار حاصل عمرمان تمام غمها و ناملایمات دنیاست و دیگران ازش سهمی ندارند در حالیکه اگر قدری عاقلانه تر فکر کنیم می بینیم که دیگران هم فقط شادیها و موفقیت هاشون نیست که دستمایه ی زندگیشونه؛ و بقول این شعر زیبا :
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.
لطفا لباسهای کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن –
هفته بعد مرد به خانه آمد –
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود: صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من: 12.000 تومان!
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا، نظافت تو، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که: هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:
قبلاً به طور کامل پرداخت شده !!!
قابل توجه آنهایی که فکر می کنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقت ها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.
نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان !!!
| Design By : Mihantheme |




